فرمانده لشکر دوباره با من تماس گرفت و گفت: «اوضاع گردان چطور است؟» به او گفتم: «به خیر گذشت.» پرسید: «چهقدر خسارت دیدهاید؟» با ترس و وحشت گفتم: «قربان!ده دستگاه تانک، پانزده کشته و سی زخمی.» گفت: «ماشاءالله! واقعا شما قهرمانید، میخواستید تهران را فتح کنید! ماشاءالله به این ترسوها و افراد پست!»