یادداشتهای اسدالله علم: راننده من پسر باهوشی است. فهمید من عصبانی شدم. گفت «فلانی البته کار مهمی انجام شده [است]. ولی ملت درست سر در نمی آورد. به اضافه که قند و شکر و روغن نباتی و گوشت که مابه الاحتیاج مردم است، پیدا نمیشود. سیمان هم که برای ساختمان یافت نمیشود. من بعد از مدتها دوندگی موفق شدم از شهرداری جواز ساختمان بگیرم، آن هم به زور تو و میخواستم در تابستان چند اتاقی برای خودم بسازم تازه سیمان نیست.» خیلی حرف عجیب عبرت انگیزی گفت. پشت من لرزید. خدا لعنت کند این هویدا را. مثل اینکه واقعاً مأموریت خرابکاری دارد و کک هم او را نمی گزد.