فقط ما را بیمارستان نبر
تارا میگوید که موتورسوارهای مسلح فریادزنان سعی میکردند جمعیت را متفرق کنند: «ما داشتیم از خیابان رد میشدیم. دوستم به مامور مسلح گفت باشه، میریم. فقط تیراندازی نکن! همین را که گفت مامور بلافاصله چندبار به ما شلیک کرد و به من هم خورد. افتادیم روی زمین. همه لباسهامون خونی شد.»