نسیم صبحگاهی از پنجره نیمهباز اتاق سارا سُر خورد و پردههای سفید را به بازی گرفت. سارا، با لیوان چای سردشدهای در دست، به تقویم روی دیوار زل زده بود. سیوچهارمین شمع تولدش داشت نزدیک میشد و انگار زمان، مثل سارق ناشی که فقط جیبهای خالی را میگردد، فرصتهایش را یکییکی از چنگش درمیآورد.